تبلیغات
❤¸¸.•*¨*• صیاد دلها •*¨*•.¸¸❤ - 21
❤¸¸.•*¨*• صیاد دلها •*¨*•.¸¸❤
پنجشنبه 17 فروردین 1391
نویسنده : yegane .7514

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست؛ یه کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم با من ازدواج می کنی؟


اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای! خوش خیال کاغذی!


توی ازدواج ما تو مچاله می شوی

چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی


پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!


دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه اش نشست


گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید خون درد


آخرش دستمال کاغذی مچاله شد؛ مثله تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد؛ چرک و زشت مثله این و آن نشد


رفت اگر چه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال


او با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت

چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت

 


+ من در طول سال تحصیلی درس نخوندم! حالا مامانم واسه م 4 تا دبیر خصوصی گرفته می خواد نخبه بسازه!






نوع مطلب :
برچسب ها :



درباره وبلاگ


بس که دیوار دلم کوتاه است .
هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد،
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشدو می گذرد…


♥❦✿❤

رالـــــــــــــــــــــــــــــــ,
آبنبات چوبیـــــــــــــــــ,
گریه کردنـــــــــــــــــــ,
کتاب خوندنــــــــــــــــ,
رو لبه جدول راه رفتن,
با خدا حرف زدنـــــــــــ,
کتاب درسی آتیش زدن,
غروب آفتابـــــــــــــــــــــ,
هلاک کردن بعضیا

♥❦✿❤


فرداست که چشم باز کنی
و آن شکننده ترین را
که امانت بود
خرد شده
روی خاک پیدا کنی.
آن اتفاقی که به روی زمین افتاد دل من بود!
پای زخمی ات را دریاب دل من برگ نبود
دل من آینه بود !

♥❦✿❤

نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه می گیرم.
اكنون ...
یك صحرا گذشته است

مدیر وبلاگ : yegane .7514
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
********